تبليغاتX
آلبوم خاطرات مهدی بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران mahmood bina width='100'

Created By Webloger.5u.com

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد

عکس

  وبلاک دل نوشته ها

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 17:5 |
 wel come
 
Image hosting by TinyPic
 
|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 11:45 |
 چاق و لاغر
|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 16:5 |
 flower
|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 16:49 |
 صفا
بسياري از ما گريه‌هاي خويش را پنهان مي‌كنيم اما اگر نياز به آن را احساس مي‌كنيم بايد گريه كرد. زيرا گريه بخشي از زندگي است. هرگز فراموش نکنيم که در آشکار کردن احساساتت آزاديم و اين کار اصلا شرم آور نيست. اشک موهبتي است که روح ما را پاکيزه مي‌کند
 
‌بياييم نشاط و صفاي زندگي را پاس بداريم؛ آن هم با گذشت و ايثار. عطر معنويت را به سر و روي زندگيمان بپاشيم و با حسن خلق و ادب، نهال محبت و دوستي را در باغچه دلمان بنشانيم، با تفاهم و نه با لجاجت و قهر و يكدندگي و كله شقي .
 
اي عزيز از نشانه‌هاي بزرگي آن است كه هيچ‌گاه از هيچ‌كس توقع نداشته باشيد، اما در عين حال از هيچ‌كس محبت خودتان را دريغ نكنيد و چون ابري بي‌‌منت، بر هر خراب و آباد بباريد. برخيزيد و پايكوبي كنيد، دست‌افشان باشيد و هر آبرويي كه اندوخته‌ايد، نثار خاك آن نگار كنيد.
 
اي دوست از خدا نخواهيد كه شما را ببخشد زيرا بخشش كار او است، بلكه از خداوند بخواهيد شما را كمك كند. عشق، نخستين گام به سوي ملكوت است و تسليم، آخرين آن. آري تمام سفر، دو گام بيش نيست.  دوست خوبم برخيز تا مهار زندگي‌ات را در دست گيري. راز دوستي در اين است كه محبت را نه فقط با محبت پاسخ دهيد. سعي كنيد عشق و محبت خود را خالصانه و به‌طور آشكار نمايان كنيد، از روي استدلال و منطق تصميم بگيريد و سخت‌گيري‌هاي وسواسانه و احساسي خود را كنار بگذاريد.
 
سپاسگزار نعمت‌هاي خدا باشيد و به خاطر نداشتن كفش، گله و شكايت نكنيد. <ويل كارنگي> مي‌‌گويد: موهبت‌هايتان را بشماريد نه محروميت‌هايتان را.
تا وقتي مي‌‌شود از راه عشق، ديگران را دوست داشته باشيم، نبايد در سايه ترحم بايستيم. يك قلب مهربان، يعني چشمه‌اي از شادي كه هر چيز را در اطراف خودش تر و تازه نگه مي‌‌دارد.
اي دوست مگذار كه سردي دل از سخاوت تو خالي بماند. بيا مرهمي باشيم براي دلهايي‌ كه همواره سرشار از عشق و عاطفه هستند. عمر گذشته را چگونه برخواهيد آورد.

مي‌‌توان اين جمله را در دفتر فردا نوشت: خوبي از هر چيز ديگر بهتر است، مي‌‌توان با يك گليم، روز را شب و شب را روز كرد.
 
صداقت و پاكدلي را پيشه سازيد، بعد توقع داشته باشيد كه به حاجت برسيد و محروم نشويد.
هر وقت مشكلي برايتان پيش آمد، صبوري و حلم داشته باشيد و اطرافيانتان را آزار ندهيد. خداوند ستارالعيوب است. زندگي روزمره را خيلي سخت نگيريد. صداقت و پاكدلي شما، تمامي مشكلاتتان را از بين مي‌‌برد.
اي دوست عزيز، نصيحت پاكدلان را عمل كنيد و بعد توقع داشته باشيد.
 

|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 16:39 |
 صفا
 
 الان ساعت سه و بیست دقیقه بامداد روز دوشنبه پانزدهم آبان ماه است
 گربه های خیابان , گاهی جیغ میکشند
 احتمالا عده زیادست و غذا کم
 لیوان آب جوش با چای پاکتی غرق در آن روی میز
 صدای موسیقی ملایمی می آید
 و بخاری هم روشن است
 بیدارم در عمق شب
 مابین تاریکی و طلوع
 و چه لذتی دارد در این بین , حس کنی خدا اینجاست ...
 خداوند شب بیدارست و شب بیداران را دوست دارد
" قل یا  ایها المزمل , قم اللیل الا قلیلا .... "
   
كودكي كه آماده تولد بودنزد خدا رفت وپرسيدك:مي گويندفردا شمامرا به
زمين مي
فرستيد اما من به اين كوچكي وبدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي زندگي به
آنجا
بروم؟
خداوندپاسخ داد:از متين تعداد بسياراز فرشتگان.من يكي رابراي تو در نظر
گرفته
ام.او از تونگه داري خواهد كرد.
اما كودك هنوز مطمئن نبودكه ميخواهدبرود يا نه:اما اينجادر بهشت.من هيچ
كار يجز
خنديدن وآواز خواندن ندارم و اينهابراي شادي من كافي هستنند
خداوند لبخند زد:فرشته تو برات آواز خواهد خواند هر روزبه تو لبخند
خواهد زد.عشق
او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود
كودك ادامه داد:من چطورمی توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها
نمي دانم.
خداوند او را نوازش كرد و گفت:فرشته تو زيبا ترين و شيرين ترين واژه
هايي را كه
ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد وبا دقت وصبوري به تو ياد
خواهد
داد كه چگونه صحبت كني.
كودك با ناراحتي گفت:وقتي ميخاهم با شما صحبت كنم چه كنم؟
اما خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت:فرشته ات دستهايت را در كنار هم
قرار
خواهد دادو به تو ياد خواهد داد كه چگونه دعا كني.
كودك سرش را بر گرداندو پرسيد:شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي

مي كنند چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟
خداوند گفت:فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد.حتي اگر به قيمت جانش تمام
شود.
كودك با نگراني ادامه داد:اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم
شما را ببينم
ناراحت خواهم بود
خداوند لبخندزد وگفت:فرشته ات هميشه درباره من باتو صحبت خواهد كرد وبه
توراه
بازگشت نزد من را خواهد آموخت:گرچه من هميشه در كناره تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شود.كودك مي
دانست كه
بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سئوال از خداوند
پرسيد:خدايا اگرمن
حالابرم لطفا نام فرشته ام را به من بگويي خداوند شان او را نوازش كرد و
پاسخ
داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد.به راحتي مي تواني او را ((مادر)) صدا كني

بنام او که وجودش صفاست عهدش وفاست ومحبتش کیمیا ست

بارالها!
بگذار شایسته ی بنده نوازیت باشم، بگذار بوی خاک و عطر سجاده، مشامم را پر کند، بگذار لغزش اشک را که در پی یافتن رو شنایی، گونه هایم را در می نوردد احساس کنم و بگذار در فراق خود، به قرب و عنایت تو نائل شوم.

 

عقل و عشق

عقل گوید من دلیل هر نمودم

عشق گوید من شهنشاه وجودم

عقل گوید آگه از هر شر و خیرم

عشق گوید برتر از اینهاست سیرم

عقل گوید من به هستی رهنمایم

عشق گوید نیستی را ره گشایم

عقل گوید من نگهدار وجودم

عشق گوید فارغ از بود و نبودم

عقل گوید من نظام کایناتم

عشق گوید رسته از قید جهانم

عقل گوید کشف معقولات خوانم

عشق گوید علم مجهولات دانم

عقل گوید از خطرها می رهانم

عشق گوید در خطرها من امانم

عقل گوید رهنما و راه دانم

عشق گوید من به راهی بی نشانم

عقل گوید من نشان افتخارم

عشق گوید بی نشانی خاکسارم

عقل گوید عالم و صاحب کمالم

عشق گوید من به دنبال وصالم

عقل گوید اهل فن و هوشیارم

عشق گوید با فنونت نیست کارم

عقل گوید من خبیر و نکته دانم

عشق گوید بی خبر از این و آنم

عقل گوید اهل بحث و قیل و قالم

عشق گوید من قرین وجد و حالم

عقل گوید من چراغ تیره روزم

عشق گوید نوربخش دل فروزم
(دکتر جواد نوربخش
)

 

پيش از آنکه شب و روزم به آخر خط برسد
 و براي ديدنت اشک ها بر گونه ام خشک شوند
و فقط ردپايي از آن ها به يادگار بماند....
بيا و بگرد و مرا پيدا کن ...
بيا من در غروب خانه دارم و تو اگر مرا بيابي .... و اگر مرا بيابي ...
بيا باور کن که اگر مرا بيابي ، من هم تو را ناجي مي شوم ...
من به هواي دل گم شده ي تو پر گرفته ام رو به غروب غم زده ...
نمي دانم چرا اين غروب بي تو به طلوع نمي رسد ...
شايد قسمت اين بود که تو آنجا باشي و من اينجا ...
تو در طلوع باشي و من در غروب ..
در فاصله ي طلوع و غروبي که نه هرگز بر آن پاياني است
و نه اين فاصله را هرگز نزديکي ....
من که در غروب زنداني ام !
اما تو مي تواني خانه ات را در آن سوي خورشيد رها کني ، بيايي و مرا پيدا کني ...
بارها انديشيدم که اي کاش هيچ گاه دل به روياي تو نمي دادم
اما بعد پشيمان مي شوم ، چرا که اگر دل به تو نداده بودم
که تا حالا بارها جان داده بودم ...
پس لبخند بزن...
من دل داده ام تا جان نبازم ...
مهربانم ، من که نمي دانم تو چيستي !
فقط مي دانم که خدا تو را براي من آفريده ...
اين را در خوابي که در آن شب باراني ديدم ، فرشته اي به من گفت ...
گفت که تو سوار سپيد پوشي خواهي بود
که مرا از اين زندان غربت زده نجات خواهي داد ...
من از اين شهر پر بهانه می روم تا تو بهانه اي باشي برای
هم آغوشي نور و قطره تا در اين نرم بهار ،
هر گاه چشمي به آسمان خيره شد ، رنگين کمان عشق را ببيند ...
در اين بهار وقتي از پس هر باران ،
آسمان را مي نگرم ،
سکوت است و لطافت و رنگين کمان ...
اي کاش از پس هر غباري ،
رنگين کمان بر آسمان چشمان باراني ام خيمه مي زد ...
من فقط ماندگاري مي خواهم ...
آن هم ماندگاري در طلوع ...

 

آموزه هایی بزرگان
سخنی از اوشو:
زندگی در واقع یک شوخی است،نه یک امر جدی،اگر آن را جدی بگیرید،آنوقت رنج میبرید،از افکارت رنج خواهی برد،زندگی مانند یک وزنه سنگین می شود و تو زیر بار آن خرد می شوی،آنگاه زندگی تمام نشاط خودش را از دست می دهد،تمام خنده هایش را.
خداوند اندیشید ونخستین اندیشه اش فرشتگان بود . خداوند سخن گفت و نخستین واژه اش انسان بود.
" جبران خلیل جبران"
حقیقت و عشق تنها مفاهیمی هستن که ارزش زندگی
کردن برای آنها وصد البته ارزش مردن برای آنها وجود دارد.
؟؟؟
من از خوشبختيهاي جهان بهره مند گرديده ام زيرا در زندگي عاشق شده ام.
شكسپير
درختان میوه خود را نمی خورند ، ابرها باران را نمی بلعند ، رودها آب خود را نمی خورند ، چیزی که بزرگان دارند همیشه به نفع دیگران است .

" مثل هندی"

 

هر که رفت
پاره ای از دل ما را با خود برد
اما
او که با ماست
او که نرفته است
از او بپرسید که چه می کند با دل ما

 

نمي دانم اين چندمين بار است كه دست تو را گم مي كنم . شايد شايسته دست مهربان تو نيستم ... اما مرا كودكي تصور كن ... يا شاخه گلي تنها در سياره ات ... كنايه هاي من از سر خشم نبود ... تو عازمي و من تو را دوست مي‌داشتم ... حال كه مي خواهي بروي برو ... مي‌دانم كه روزي دوباره دست تو را خواهم يافت .. هيچ دور نيست آن زمان ... گاه و بيگاه چتر مرا باز كن و ببين كه صورتم زير سيلي آفتاب داغ مي‌شود .... مي دانم كه لحظه وداع نزديك است .... بايست .... ! من خواهم گريست ... تو به جان من بدي روا نداشتي ... تو خواهش قلبم را نديده مي گيري .... و خوب مي دانم اين منم كه اسير سياره تو مي مانم و تو سفر مي كني ... يادت باشد وقتي به ستاره ها سفر كردي من از همينجا برايت دست تكان خواهم داد .... زير سايه بان ياد تو منتظر خواهم ماند زيرا كه عشق هرگز نمي ميرد ....

 

عاشقت خواهم ماند

بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت

بی آن كه بر لب آرم  در دل خواهم گفت

بی
هيچ سخنی  گوش خواهم داد

بی هيچ اندوهی در آغوشت خواهم گريست

بی آن
كه حس كنی در تو آب خواهم شد

بی هيچ گرمایی كنار آشيانهی تو آشيانه می
كنم

و فضای آشيانه را پر از ترانه می كنم

می پرسند : به خاطره چه
زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه می كنم

 

درویش و جهنم

درويشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود
پس از اندك زمانی، داد شيطان در می
آيد
رو به فرشتگان می كند و می گويد : جاسوس می فرستيد به جهنم؟
از روزی كه
اين مرد به جهنم آمده مدام در گفتگو است و جهنميان را راهنمایی می كند و
سخن
درويشی كه به جهنم رفته بود اين چنين است؛
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به
تصادف، اگر به جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

 

سفر نرو چشم انتظارم نذار
بيا تو باز سر روي شونه ام بذار
مي خواهم تموم عمرمو من خاك پايت كنم
چشمام و بدم برات جون و فدايت كنم
بذار كه خوب نگاهت كنم براي آخرين بار
نمي تونم بهت بگم خدا تو را نگه دار
هر چي كه تو دلم بود چه صادقانه گفتم
نذار كه بيشتر از اين به پاي تو بيفتم
سفر نرو چشم انتظارم نذار
حقيقت
و واست بگم به آخر خط رسيدم
اينو بدون از همه كس تو زندگيم دل بريدم
نمي
دوني چقدر تنگ دلم براي ديدنت
براي مهربونيات نوازشت بوئيدنت
تا جون دارم
هميشه پا به پاتم
تا دم مرگم كه باشه من يكي باز فداتم
سفر نرو چشم انتظارم
نذار 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 16:37 |
 ناز گل

|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 16:8 |
 اخر عاقبت کار با کامپيوتر!
|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 12:23 |
 زهرا امير ابراهيمي
|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 12:21 |
 واكنش " زهرا امیر ابراهیمی" به اتفاقات اخیر
واكنش " زهرا امیر ابراهیمی" به اتفاقات اخیر
"زهرا امیرابراهیمی" بازیگر سینما و تلویزیون در خصوص جریانات پیش آمده اخیر در طی این چند هفته كه از وی در محافل خبری و مطبوعاتی منتشر شده است ، نسبت به این اتفاقات واكنش نشان داد .
نشانگر
"زهرا امیرابراهیمی" بازیگر سینما و تلویزیون در خصوص جریانات پیش آمده اخیر در طی این چند هفته كه از وی در محافل خبری و مطبوعاتی منتشر شده است ، نسبت به این اتفاقات واكنش نشان داد .
امیر ابراهیمی با انتقاد از جریانات اخیر كه به وی نسبت داده شده است ، گفت : پاییز امسال برایم یاد آور بدترین خاطره ها را ساخت ، تلخ و وهن آور . به قول اخوان " ابرهای همه عالم در دلم می گریند "...چون من از این اتفاق غیر انسانی در رنجم و خدای هنر را شاهد می گیرم نه برای خودم و فردیت خودم ، بلكه برای آنكه حرمت یك انسان و یك زن چنین لگد مال شد زیرا براین باورم بار سنگین تهمت و بی حرمتی را به یك انسان تحمیل كردن ، گناهی بس گران و درد آور است. وی افزود : در جامعه ما من اولین و آخرین قربانی این گونه تهمت های ناروا و برچسب های غیر انسانی نیستم و نخواهم بود . چون تا زمانی كه حس بی مسئولیتی و لاقیدی در بعضی انسانهای كوته فكر و كوچك وجود داشته باشد این اعمال شبه روانی هم رخ خواهد داد ، و جالب اینكه در ایران - ملقب و مشهور به سرزمین ناموس و كیان - چرا باید چنین شهروندانی غیر ایرانی و بدون حمیت و تعصب داشته باشیم .
امیر ابراهیمی در ادامه گفت : این اتفاق صرفا به خاطر كسب پول و شاید هم نوعی تفنن غیر اخلاقی باشد و به خیال خامشان دیگر قانون و چارچوبی نیست و جامعه افسار گسیخته و بی اصول شده است .
این بازیگر سینما و تلویزیون در بخش دیگری از صحبتهای خود خاطر نشان كرد : بعضی وقت ها بد نیست ما مدعیان آزادی و انسانیت ؛ خود را لحظه ای به جای دیگر ی بگذاریم و این در هر دین و كیش و آئینی مر سوم است ؛ من هم بنا به این رسم ادیان ، دقیقا خودم را به جای سه نفر گذاشتم . اول به جای پدری گذاشتم كه هر روز چهره ی زرد و غمگین دخترش را می بیند و شاید هم برای دلسوزی بر رخ سردش بوسه ای بزند و شاید هم نمی دانم در خفا و كنج خلوت از تیشه برداشتن مدعیان به سوی ناموسش بگرید و مردانه بار غم بر د وش كشد و یا خود را جای مادری می گذارم كه با شنیدن خبر خودكشی جگر گوشه اش همان لحظه قلبش باز ایستد كه در آرزوی مادر شدن دخترش روزگار را می گذراند ،و یا خود را به جای دوستی می گذارم كه شرمش را با غیرت و شرف ایرانی می خورد تا كه شاید دست به كاری زند كه حقی را باز ستاند . در هر سه حال ، هر انسانی كه بویی از انسانیت به مشامش رسیده باشد ؛ ناراحت می شود .
امیر ابراهیمی درباره شایعات اخیری كه در خصوص خودكشی وی در برخی رسانه ها منتشر شده است ، گفت : من خودم را جای تمام وجود خودم گذاشتم كه برای اثبات این بی حرمتی به شخصیت زن و انسان به سان اشرف مخلوقات . رفتاری كالائی داشتن با آن ، فقط تصمیم گرفتم كه بایستم و به حرمت شرف و كیان قهرمانی ایران تاریخ ، بگویم و فریاد بزنم كه من " زنم و انسانم " و علاوه بر آن به عنوان یك هنرمند باید به جلا و صلابت زن ایرانی فكر كنم و از حرمت زنان و دختران هم كیش و زبانم دفاع كنم ... و تنها وسیله و لبزار من همان هنر من است . بازیگر نقش زهره در سریال نرگس خاطر نشان كرد :تكذیب من دردی را دوا نمی كند ، چه را تكذیب كنم ؟ وجود بلاهت را ؟.... من خود عین انكارم ! و می دانم نسل نو و جوان و هم نسل خودم در ایران چنین عرصه را برای جولان بی غیرتان و عدوهای ابله كیان و ناموس ایران ، فراهم نمی كنند .
وی افزود : من ساكن كوچك وادی هنرم . عزمم را جزم كردم تا بیشتر از پیش در زمینه كاری ام فعال تر باشم و با نوجستن و تكاپو در عرصه هنر ، به عنوان یك زن ایرانی حركت كنم . حركتی برای نو جستن و زیستن و آموختن ؛ فعلا قصد هیچ گفتگویی با رسانه ای را ندارم و فقط به مردمان سرزمین قمر و پروین و فروغ و بزرگان هنر و ادب می گویم من زنده ام . لازم به یادآوری است گفته های این بازیگر به معنای رد یا تایید صحبتهای وی نیست ؛ به همین منظور گروه فرهنگ و هنر ایلنا آماده دریافت نظرات و پاسخ مراجع محترم انتظامی و قضایی در خصوص این ماجراست .

طی روزهای اخیر، پخش فیلمی که به دروغ شایعه شده است متعلق به زهرا امیر ابراهیمی بازیگر مشهور سریال نرگس است، جنجال فراوانی به پا کرده است و حتی این فیلم نیز در اینترنت پخش شده است.
خبرنگار خبرگزاری "شهروند" با بیان این مطلب اعلام کرد که شنیده شده است برخی جریان ها با سوء استفاده از این شایعه ی کذب، زهرا امیرابراهیمی را ممنوع التصویر کرده و تمام فیلم های وی که در نوبت نمایش بوده به حالت تعلیق درآمده اند.
این در حالی است که فیلم مذکور، توسط خود زنی که شباهتی (هر چند زیاد) با خانم
امیرابراهیمی دارد، فیلمبرداری می شود و این مساله کذب بودن فیلم مذکور را تایید می کند.
خبرنگار "شهروند" می افزاید: در سال های گذشته نیز فیلم های با مضامینی چنین
با حضور افراد شبیه به بازیگران سینمای ایران در ایران منتشر شده بود که پخش کنندگان این سی دی ها، به حبس و اعدام محکوم شده اند.
گفتنی ست، خبرنگار شهروند پس از ساعت ها تلاش لحظاتی پیش موفق به گفت و گو با امیرابراهیمی شد. وی در این گفت و گو، اعلام کرده که فیلم مذکور جعلی است و از منتشر کننده ی این فیلم جعلی شکایت خواهد کرد.
به زودی متن کامل گفت و گوی خبرنگار خبرگزاری "شهروند" با ایشان منتشر می شود

|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 11:59 |
 Mitra Taheri, the prettiest journalist in the world is Iranian....

 

Mitra Taheri, the prettiest journalist in the world is Iranian....

"میترا طاهری" زیباترین دختر گوینده اخبار در دنیا

|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 16:56 |
 داستانک سرای من بهشت

 

داستانک سرای من بهشت

در بهشت زندگی می کردم دو بال روی شانه هایم بود چهره ام نورانی و چشمانم پر فروغ بود.

اما اکنون چهره ام تاریک و نگاهم بی فروغ است!

خسته هستم و پاهای خسته تحمل این جسم سنگینم را ندارد.

دست روی شانه هایم میکشم

خالی هستند و خبری از بالهایم نیست!

بغض مانند سنگ گلویم را می گیرد احساس خفقان میکنم.

صدای قران به گوشم میرسد

 به یاد بهشت میافتم.

آنجا که سرای من بود و اکنون نیست.

دلم می خواهد آنجا باشم آنجا که قصر نور بود.

نزدیک خدا بود.

...

بهشت که بودم نزدیکترین جا به خدا جایگاهم بود

روی شانه هایم دوبال سفید رنگ بود.

پیراهنم دیبای سبز رنگ بود

فرشته ای قشنگ همیشه کنارم بود.

و دلم از غصه عالم خالی بود.

روزی که از بهشت بیرون آمدم همه فرشتگان برایم گریه کردند

آنروز از آسمان زمینیها باران فرو ریخت اما در آسمان ابری نبود.

لحظه وداع یاد دارم که در نگاه فرشتگان حرفی بود که معنایش را ندانستم.

آن روز بی تفاوت به نگاه آنها از بهشت بیرون آمدم

وزمین دنیا فرش زیر پاهایم شد.

در بهشت که بودم هر کجا پا می گذاشتم لطافت گلبرگها را احساس میکردم اما اینجا به هر کجا که میروم

خار هست و خاشاک و من لطافتی احساس نمی کنم.

آنروز فرشتگان می گریستند اما من شادمانه می خندیدم.

آنروز به خدا گفتم نمی خواهم کسی همراهم باشد

گفتم از اینکه همیشه فرشته ای مرا مراقبت کند خسته شدم و می خواهم تنها به سفر بروم

به زمینی که گمان میکردم زیباست.

آنروز خداوند نگاهی پر معنا به من کرد و گفت : برو

و من تنها از بهشت بیرون آمدم.

به یاد دارم از همان لحظه که پا از سرای بهشت بیرون گذاشتم احساسی شبیه دلتنگی همه وجودم را در بر گرفت.

و احساس کردم چقدر از خدا دور شدم.

هر قدم که از بهشت دور می شدم رنگ چهرهام لباس تنم عوض میشد!

حتی بالهایم را از دست دادم!

اما آنروز ذوق دیدن دنیا چشمانم را کور کرده بود .

به یاد دارم آنزمانی را که در بهشت بودم

آنروز خدا به من گفت هر گاه دلتنگ شدم خدارا صدا بزنم و از صمیم قلب دعا کنم.

اما من معنای دلتنگی را نمی دانستم.

و خداوند گفت : خواهی دانست.

آنگاه به فرشته ای که در کنارم بود گفت تا دستانم را در کنار هم قرار دهد و به من یاد دهد چگونه دعا کنم.

و من هم اکنون می دانم دلتنگی چیست ؟

کاش هیچگاه از بهشت بیرون نمی آمدم کاش از خدا نمی خواستم تنها باشم کاش همان فرشته را همراهم میکرد

تا مرا از این تباهی نجات میداد.

 

...

بوی خوشی می آید همه جا از تاریکی در آمده است و فضا نورانیست

کسی دستهایم را میگیرد و در کنار هم می گذارد و می گوید:

دعا کن.

باورم نمیشود اما او فرشته ای هست که همیشه همراهم بود.

در خاموشی سخن می گفتم که فرشته لبخندی زد و گفت:

از خداوند خواسته بودی که تو را تنها گذارد اما خداوند حتی اگر تو نیز اینرا بخواهی او هر گز اینرا برایت نمی خواهد و هیچگاه تو را تنها نمی گذارد.

گریه می کنم آنقدر که نمی دانم چند قطره میشود؟!

و باری دیگر از آسمان دنیا باران فرو میریزد بی آنکه ابری در آسمان باشد!

و من در زیر باران اشکهای فرشتگان که اینبار از شوق بازگشت من میگریستند

برای خودم و همه کسانی که چون من بهشت را گم کرده اند دعا می کنم.

و در حالیکه به دروازه شهر نور و خانه ام بر می گردم به خداوند می گویم:

تو را سپاس که به من فرصتی دوباره  دادی.

سپاس تو را که به من اجازه دادی به سرای خود بازگردم.

فراموش کرده بودم اما در دنیا به یاد آوردم که سرای من آنجا نیست سرای من بهشت است.

 

|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 13:49 |
 
thundafunda.com wallpapers
 
 
|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 13:39 |
 
   
 

|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 13:24 |
 عكس روز
Tundra
 
Autumn in Germany
 
German's New Swan Castle
 
The Moon and Star on Earth
 
Lavender Farm and Tree
|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 12:51 |
 حال
 
4 more beautiful mails join k u t e _ g r o u p
 
|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 12:47 |
 درست کردن نیمرو با موبایل

درست کردن نیمرو با موبایل

ولادیمیر لوگوسکی (Vladimir Lagovski) و آندری مویسنکو (Andrei Moiseynko) از روزنامه‌ی Komsomolskaya Pravda در مسکو تصمیم گرفتند که به صورت مستقیم مضرات تلفن همراه را نشان بدهند.

در این آزمایش هیچگونه جادویی در مورد چگونگی پخت با تلفن‌های همراه وجود ندارد و تنها موضوع محرمانه‌ی این آشپزی امواج رادیویی است که از تلفن‌های همراه منتشر می‌شود!




این دو روزنامه‌نگار سیستمی همانند مایکروویو را خلق کردند که در شکل زیر مشاهده می‌کنید. در این سیستم تخم مرغ را طوری بین دو تلفن همراه قرار می‌دهیم که طرف صفحه‌ی نمایشگر و یا به عبارتی طرفی که با آن صحبت می‌کنیم در مقابل هم قرار بگیرند. یک ضبط صوت را هم در مقابل گوشی‌ها قرار داده‌اند تا صداهای تولید شده از تلفن همراه را در حالی که گوشی‌ها روشن‌اند را پخش کند.




بعد از 15 دقیقه: تخم مرغ اندکی گرم می‌شود.
بعد از 25 دقیقه: تخم مرغ بسیار گرم می‌شود.
بعد از 40 دقیقه: تخم مرغ بسیار داغ می‌شود.
بعد از 65 دقیقه: تخم مرغ پخته شده است!
شما در شکل زیر می‌توانید آن را مشاهده کنید.




نتایج:
1- پختن تخم مرغ با موبایل امکان‌پذیر است ولی بسیار گران قیمت! (4875 تومان، 4.5 دلار یا 123 روبل)
2- تمام صحبت‌های گفته شده در مورد این خطر اغراق‌آمیز است و در صورتی مغز شما پخته می‌شود که شما ساعات بسیار زیادی را مشغول صحبت کردن با موبایل باشد!
3- در آخر هم ما توصیه می‌کنیم که تلفن همراه خود را در زیر شلواری خود قرار ندهید!



 



 

 
|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 12:45 |
 پارتی
  
 
 
 
 
 
 
|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 12:26 |
 دست

|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 12:17 |
 
|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 11:52 |
 مبارک
 
 
 
|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 11:47 |
 همینم واسم زیاده
 هو
 
همینم واسم زیاده
 
منم و چند تا قناري     با  يه زندگي  ساده
يه درخت بيد و سايه ش    همينم واسم زياده
منم و يه آشيونه    كه فقط اسمشه خونه
يه نهال گل نداده    همينم واسم زياده
 
شده قلبم همين خونه    با فضاي عاشقونه
اين فقط عشقه كه هر روز    به رگام خون مي رسونه
 
منم و يه گلدون گل    روي طاقچه ي اتاقم
شده اين گلدون كوچك    وسعت تموم  باغم
نه  گله از بيش و از كم     نه گله از دل پر غم
دوست دارم هميني كه هست    با تموم اشتياقم
 
منم و چند تا قناري    با يه زندگي ساده
يه درخت بيد و سايه ش    همينم واسم زياده
منم و يه آشيونه    كه فقط اسمشه خونه
يه نهال گل نداده    همينم واسم زياده
 
 
 
 
:استاد می گوید
بخشش یک خیابان دو طرفه است. هر بار کسی را می بخشیم، خود را نیز می بخشیم. اگر نسبت به دیگران تسامح کنیم، پذیرش اشتباه های خودمان آسان تر است. بدین ترتیب، بدون گناه یا تلخی، می توانیم بهتر بسوی زندگی ره یابیم
هنگامی که به خاطر ضعف بگذاریم نفرت، حسادت وعدم تسامح در پیرامون ما ارتعاش یابد، سرانجام این ارتعاشات ما را می بلعند
پطرس از مسیح پرسید: مولای من، آیا باید شخص دیگری را هفت بار ببخشیم؟ و مسیح پاسخ داد: نه هفت بار، که هفتاد بار
.بخشش پرده ی اثیری را پاک می کند و نور راستین الهی را به ما می نمایاند
 
از کتاب مکتوب
 نوشته پائولوکوئیلو
 
در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند،
هر چه بيشتر اوج بگيريد كوچكتر خواهيد شد
 
                   
 
گاه ناداني و ناآگاهي، موجب قضاوت‌هايي مي‌شوند که براي مدتي باعث ذهنیتی اشتباه در ما خواهند شد و بي دليل شخصيت خویش را زير سئوال میبريم.
 
در این هنگام دردی در خود احساس میکنیم که به آن وجدان میگوییم. وجدان چیزی به وام گرفته شده است، وجدان پدیده ای نابود کننده است، وجدان از انسان برده میسازد.
 
 آن از درون زندان میسازد و زندانبان در درون او نشسته و مواظب زنجیرهای اوست.
 
خاطرمان باشد که از ترس وجدان خوب بودن را تجربه نکنیم بلکه بخاطر خود خوبی آن را لمس نماییم
 
 
                       
 
 
  Green Eternity  
|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 11:43 |
 مهدی
|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 13:23 |
 بسیج
|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 13:20 |
 
 

هو

رویا

با اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رؤيايي
دخترك افسانه مي خواند
نيمه شب در كنج تنهايي

بي گمان روزي ز راهي دور
مي رسد شهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربة سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
تار و پود جامه اش از زر
سينه اش پنهان به زير رشته هايي از در و گوهر
مي كشاند هر زمان همراه خود سويي
باد، پرهاي كلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه موي سياهش را

،مردمان در گوش هم آهسته مي گويند
آه...او با اين غرور و شوكت و نيرو"
در جهان يكتاست
"بيگمان شهزاده اي والاست

دختران سر مي كشند از پشت روزنها
گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار
سينه ها لرزان و پر غوغا

 

 
 
|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 11:0 |
 علي جان

نظر يادت نره

 

عزيز جان

|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 16:34 |
 یکه
 

|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 16:58 |
 دانشگاه تهران
|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 16:31 |
 کاش

کاش

 
|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 16:19 |
 از عشق زیر بارون گریه کردم تو نبینی.............

از عشق زیر بارون گریه کردم تو نبینی.............

 

|+| نوشته شده توسط مهدی رسولی در ساعت 16:17 |